يك سال پس از پايان داستان سيندرلا، پسر حاكم به اين نتيجه مي رسد كه در انتخاب همسرش اشتباه كرده و تصميم به جدايي از همسرش مي گيرد....
پسر حاكم : آقاي قاضي! خسته شدم، اين زن از اول دروغ مي گفت، با جادو و جنبل خامم كرد، اصلا نفهميدم چطور شد؟ يكهو ديدم زنم شده، نه جهيزيه اي، نه مجلسي، مادرم بهم ميگفت اين دختر تيكه ما نيست، اما من انگار كور شده بودم.
سيندرلا : مگر دنبالت آمده بودم؟ تو خودت تمام شهر و روستا و جنگل و بيابونا رو زير پا گذاشتي تا من رو پيدا كني، اصلا حق تو همون آناستازياي بي قيافه ، بد اخلاق و بد دهن بود، نه فرشته اي مثل من.
پسر حاكم : آخ .... !!!! تورو خدا از دنبال گشتن نگو، همه مي گفتن طلسمش كردن كه مثل ديوونه ها با يك لنگه كفش دنبال يك دختر افتاده، اما من وقتي ديدم كفشت طلاييه، گفتم حتما دختر اربابي، حاكمي، چيزي هستي، چه مي دونستم همش جادو جنبل بوده!
قاضي : آقاي محترم! در عصر ديجيتال و رايانه و كشف كهكشانها، حرف زدن از جادو جنبل منطقي نيست.
سيندرلا : آي گفتي آقاي قاضي، اين آقا، بابا و مامانش كلي مجلس گذاشتن تا يك دختر خوب و نجيب براش پيدا كنن، اما آدم درست و حسابي كه سراغ اينا نمي رفت، هر چي دختر كچل بود، از جمله همين دوتا خواهر خل و چل خودم مي رفتن تو قصر اينا، تا چشمش به من افتاد، باورش نمي شد يك آدم حسابي براي ازدواج با اون به قصرشون بره، همونجا مي خواست خطبه عقد رو بخونه كه من گفتم بايد راجع به ازدواج بيشتر فكر كنم، تا دم پله ها دنبالم افتاد، اونقدر بدجور نگاهم مي كرد كه نزديك بود از پله ها پرت بشم پايين، به خاطر همين هم يك لنگه كفشم جا موند، چه مي دونستم پيله ميشه، اصلا من قصد تزدواج نداشتم، اومده بودم ببينم اونجا چه خبره، همين.
پسر حاكم : نه بابا، تو اون اتاق زير شيرووني اين چيزا به ذهنت مي رسيد؟ بدبخت! اگر اون زنيكه با جادو اون لباسا و كفشهارو بهت نداده بود و با اون ماكسيماي طلايي نيومده بودي كه من گول نمي خوردم، تازه وقتي زنم شدي، فهميدم كه همش كلاهبرداري بوده و با جادو و جنبل يك ژيان قراضه رو شكل ماكسيما نشون مي دادي.
سيندرلا : آقاي قاضي دروغ ميگه، من همونجا بهش گفتم تمام اين لباسها و ماشين عاريه است، گفتم جهيزيه ندارم، خودش گفت اينا ملاك نيست. ملاك صداقته كه تو داري، منم به اندازه كافي پول دارم، چه مي دونستم يك روز بازار جهاني با ركود مواجه مي شه و هيچكس برج هاي اينارو تو دبي نمي خره و ورشكست ميشن، حالا كه پول نداره يادش افتاده كه كاش دختر پولدار مي گرفت تا پولهاي باباش رو بالا بكشه. آقاي قاضي ! حالا كه اينطوره منم مهريه ام رو تا سكه آخرش مي خوام.
پسر حاكم : باشه، بذار برم جاي همون جادوگره، بگم برام پول چاپ كنه تا بهت بدم.
سيندرلا : جادوگر، جادوگر نكن من مي دونم همه اينارو مامانت يادت داده، اصلا تو بچه ننه اي، مامانت ديد نرفتي دختر خواهرش رو بگيري، داره موش مي دوونه، فكر كردي من نمي دونم شوهر خالت گفته اگه بياد دختر منو بگيره تمام چك هاش رو تو بازار پاس مي كنم؟
قاضي : آقا و خانم محترم ! شما در نظر داشته باشيد كه كلي داستان و فيلم از زندگي شما ساختن، من فكر مي كنم اينها بهانه است، يك كارگردان يا تهيه كننده بي دين و ايمون زير پاي شما نشسته تا از هم طلاق بگيريد و قسمت دوم داستان رو بنويسه يا فيلمش رو بسازه، گول اين آدمها رو نخوريد و برگرديد سر خانه و زندگيتان.
پسر حاكم : نه آقاي قاضي، اين خانم، اون زن باباي بدجنس و دوتا خواهر عجوج و مجوجش رو آورده تو قصر ما، روزي شش وعده غذا مي خورن و اينقدر تو همين مدت لباس و كفش خريدن كه تو تمام عمرشون نخريده بودن، انگار از قحطي فرار كردن، من زن گرفتم اما نبايد كه فاميلش رو هم نون بدم.
سيندرلا : خوبه باز نمي گي اون موشها و پيرزن مهربون رو نون نمي دم، چون باباش كلسترول خون داره و مامانش مرض قند، نمي تونن چيزي بخورن، چشم نداري ببيني اون زن باباي بيچاره و دوتا خواهر كوچولوي من روزي يك لقمه نون خالي مي خورن. تازه روزه اول خودت قبول كردي،....(هق هق گريه)...... آقاي قاضي ! گولم زد، روز اول اونقدر بهم وعده داد كه من فكر مي كردم همون سوار سفيد پوش روياهامه، اما همين كه رفتيم سر خونه زندگي، اخلاقش عوض شد و هر چي از دهنش در مياد نثارم مي كنه.
........ ( در اين لحظه ناگهان هوا تاريك و روشن مي شود ، رعد و برق مي زند و پيرزن جادوگر دوباره پيداش مي شود و يك كيسه پول جلوي پسر حاكم مي گذارد و محو مي شود ).......
پسر حاكم : خب فكر مي كنم بتونيم يك جوري با هم كنار بيايم، اصلا چه معني داره كه يك زن و شوهر رويايي كارشون به طلاق و دادگاه بكشه؟ سيندرلاي عزيز ! تو همون دختر روياهاي من هستي، حاضرم بميرم، اما از تو جدا نشم....
سيندرلا : آه .... عزيزم ! ميدونستم كه تو اينقدر خوبي كه حاضر نيستي من رو طلاق بدي.....
( ..... روز بعد پسر حاكم وقتي به بانك مي رود تا پولها را به حسابش بريزد و چك هايش را پاس كند، متوجه مي شود كه اسكناس ها سالهاست از رده خارج شده و يكراست به دادگاه مي رود و ......) .....